محمد اشرف علوى عاملى
مقدمه 17
علاقة التجريد ( شرح فارسى تجريد الاعتقاد ) ( فارسى )
نياورد و عبارت زيرا از او نشان دهنده يأس و نااميدى او در اين كوشش است : « فيلسوف مرين علما لقبان را به منزلت ستوران انگاشت و دين اسلام را از جهل ايشان خوار گرفت و اين علما لقبان مر فيلسوف را كافر گفتند ، تا نه دين حق ماند بدين زمين و نه فلسفه » . در غرب جهان اسلام نيز ابن رشد اندلسى كوشيد تا ميان حكمت و شريعت را در كتاب معروف خود فصل المقال فيما بين الحكمة و الشّريعة من الاتّصال آشتى دهد ولى او هم در اين راه توفيقى به دست نياورد و انديشهء ابتكارى او مبنى بر اينكه در مسائل خداشناسى و جهانشناسى هر متكلّم و فيلسوفى يا مصيب است و يا مخطى و هر كدام پس از جدّ و جهد و اجتهاد نسبت به عقيدهء خود مضطر و مجبور است نه مختار و آزاد ، به هيچ وجه نزد اهل دين مقبول نيفتاد و بازار تكفير و تفسيق فيلسوفان همچنان رونق خود را همراه داشت . حتّى شيخ شهيد مقتول شهاب الدّين سهروردى كه معتقد بود كه همهء حكما قائل به توحيد بودهاند و اختلاف آنان فقط در الفاظ است و سخنان آنان بر طريق رمز بوده است و « لا ردّ على الرّمز » جان خود را بر سر همين سخن از دست داد به ويژه آنكه او حكمت ذوقى را بر حكمت بحثى ترجيح داد و مبانى حكمت اشراق را تدوين كرد و آن را بر كشف و ذوق بنيان نهاد و آن حكمت را به مشرقيان كه اهل فارس هستند منتسب ساخت . اين دورهء تاريك و ظلمانى فلسفه با ظهور فيلسوفان ايرانى شيعى كه معمولا آنان را اهل حكمت متعاليه خوانند رو به زوال نهاد و دورهء درخشان و شكوفائى پديد آمد . كه نظير آن در هيچ يك از كشورهاى اسلامى ديگر سابقه نداشت . اينان با استظهار به قرآن و حديث و توسّل به تجوّز و توسّع و تأويل موفّق شدند كه فلسفه را از آن تنگنائى كه مورد طعن و لعن بود بيرون آورند و لحن تكريم و تقديس فلاسفه را جانشين آن سازند . حال بايد ديد دانشمندان شيعهء ايرانى براى رفع اين نفرت و زدودن اين زنگ از چهرهء